زيارت

  
نویسنده : shokoh or ; ساعت ۳:٥٩ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٤ شهریور ،۱۳۸٢


 

می روم رفتنی از جنس عبور گل سرخ

تا نبينم که شود سنگ صبور گل سرخ

من ز جان باختن عاطفه ها فهميدم

عشق مرده است به سرفصل زبور گل سرخ

می روم دور شوم دورتر از اين دنيا

تا نباشد دل من جای حضور گل سرخ

چشمهايم همه بسته است مخواهيدش باز

می کشد چشم مرا تابش نور گل سرخ

همه جا باز مرا خوب بجا می آرند

منم آن سوخته داغ تنور گل سرخ

دل بيمار من از شيشه شده نازکتر

جنس سنگ است بدان؛جنس غرور گل سرخ

وشکستم و نمردم و کماکان هستم

مايه دلخوشی و باعث شور گل سرخ

به که گويم دل شيدائی من ديوانه است

می رود در پی زنجير قطور گل سرخ

 

  
نویسنده : shokoh or ; ساعت ۳:٠٥ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٠ شهریور ،۱۳۸٢


 

بيا بيا هم نفسم

ای بهترين يار و کسم

چشام هنوز منتظره

به جون چشم تو قسم

قدم قدم سايه می شم

می رم به زير پای تو

به آب و آتيش می زنم

نفس نفس برای تو

ای بهترين هم نفسم

تويی همه يار و کسم

بمون که باز تازه بشم

رها بشم از قفسم

از ته دل داد می زنم

عاشق تو فقط منم

بيا که با تو زنده ام

تازه می شه روح و تنم

بيا که عادتم شدی

دوری ات رو طاقت ندارم

فقط با عطر تن تو

چشمامو رو هم می ذارم

  
نویسنده : shokoh or ; ساعت ٤:٤۱ ‎ب.ظ روز جمعه ٧ شهریور ،۱۳۸٢


آينده

شيشه ی پنجره را باران شست

از دل من اما

چه کسی نقش تو را خواهد شست؟

آسمان سربی رنگ

من درون قفس سرد اتاقم دل تنگ

می پرد مرغ نگاهم تا دور

وای باران باران

پر مرغان نگاهم را شست

خواب رويای فراموشيهاست

من شکوفايی گلهای اميدم را

در روياها می بينم

و فردايی که به من می گويد

دل قوی دار

سحر نزديک است ...>>

 

  
نویسنده : shokoh or ; ساعت ۱٢:۳٥ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٦ شهریور ،۱۳۸٢


باز هم اومدم

سلام
من باز هم اومدم
خيلي خوشحالم
منو تحويل بگيرينا
اين شش هفت ماهه رو مودم نداشتم ولي باز هم اومدم.
بابا يكي بگه رسيدن بخير...


خوش اومدي ... يكي منو تحويل بگيره...
بازهم ميام ..فعلا خداحافظ.

  
نویسنده : shokoh or ; ساعت ٤:۳٧ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۳٠ امرداد ،۱۳۸٢


باز هم اومدم

سلام
من باز هم اومدم
خيلي خوشحالم
منو تحويل بگيرينا
اين شش هفت ماهه رو مودم نداشتم ولي باز هم اومدم.
بابا يكي بگه رسيدن بخير...


خوش اومدي ... يكي منو تحويل بگيره...
بازهم ميام ..فعلا خداحافظ.

  
نویسنده : shokoh or ; ساعت ٤:۳٧ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۳٠ امرداد ،۱۳۸٢


عشق امام رضا...

عشق چيزی نيست جز بارانی از غم پشت يک لبخند
تا که هر کس آفتابی حس کند حال و هوايت را

**************************************************************

اگر عالم رود يادم تو از يادم نخواهی رفت
به شرط آنکه گهگاهی تو هم يادی کنی از ما

**************************************************************

سلام ...سال نو را به همه ی دوستان عزيزم تبريک می گم ..اميدوارم سال خوبی داشته باشيد..از زائران امام رضا هم التماس دعا دارم ...امسال خيلی دلم هوای مشهد رو کرده ...نمی دونم امسال امام رضا منو می طلبه برم پا بوسش يا نه....اگه يکی از شما ها رو طلبيد برای منم دعا کنين ...
التماس دعا و به اميد ديدار

  
نویسنده : shokoh or ; ساعت ۱:٤۸ ‎ب.ظ روز جمعه ۱ فروردین ،۱۳۸٢


با که بگويم درد اين قلب شکسته را؟

ای که در خلوت من بوی تو پيچيده.....یاد شیرین تو تا مرگ هم آغوشم باد

¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤

تقديم به محراب دل : عبادتگاه جان

به ماهی که از آسمان دلمان رو به مغرب نهاد ولی هنوز..

ويرانکده ی قلبمان به یادش چون آتشکده ای متروک است ....

به شمعی که :

فروغ شعله ی افروخته اش را از ما بر گرفت

و شبستان دلمان را براي هميشه تاريک گذاشت

¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤

سلام دوستان عزيز...ديروز دومين عاشورای سال ۸۱ بود...امسال ۲ تا تاسوعا عاشورا داشتیم ... نمی دونم منو هم دعا کردین یا نه...اگه یادتون رفته باشه من می دونم و شما..

راستی آدرس يه وبلاگ رو بهتون می دم سر بزنين ضرر نداره ..
reza121.persianblog.ir

به اميد ديدار...

  
نویسنده : shokoh or ; ساعت ٦:٤٩ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٥ اسفند ،۱۳۸۱


بي تو...

غم آبادي به نام زندگاني ساختم بي تو
ز بيم شام تنهايي به غم پرداختم بي تو
به زير پاي ما اسب جواني بود و شاديها
سوار بر اسب و تنهاي تنها تاختم بي تو
عزيزم خواندمت تا يوسف كنعان من باشي
ز جان بگذشتم و خود را به چاه انداختم بي تو
پس از آن دوستي ها،عاشقي ها،آشنايي ها
براي خود در اين غمخانه زندان ساختم بي تو
چنان در خويش مي گريم كه چشمانم نمي بينند
به لبهايت قسم لبخند را نشناختم بي تو
ميان پاكبازان سرفرازم زانكه اين هستي
قماري بود و يكسر(هستي ام )را باختم بي تو

*******************************************

روزي كه به دنيا آمدم صدايي در گوشم طني انداز شد كه مي گفت :من با تو هستم تا آخر عمرت...
پرسيدم كيستي ؟ پاسخ داد غم...فكر كردم كه غم عروسكي است كه مي توانم با آن بازي كنم ...اما بعدها دريافتم عروسكي هستم بازيچه ي غم...

******************************************

ماه محرمه ..التماس دعا...

  
نویسنده : shokoh or ; ساعت ٧:۱۳ ‎ق.ظ روز جمعه ۱٦ اسفند ،۱۳۸۱


محرم

امروز اولين روز محرمه ...ديشب بازم به آسمون نگاه کردم ولی مثل هميشه نبود ...هيچ
ستاره ای نمی درخشيد...انگار هيچکدومشون نوری نداشتند تا بتابند...همه عذا دار و غمگين ...همه سياه پوشيده بودند...بچه ها اگه تو اين روزها دلتون شکست يادتون نره منو هم دعا کنين که خيلی محتاج دعاهاتونم ..آخه ميگن خدا تو دلهای شکسته جا داره ...من اونقدر دلم سیاهه که خدا حتی از دور و بر من هم رد نمی شه ...برام دعا کنین
التماس دعا و به اميد ديدار

  
نویسنده : shokoh or ; ساعت ٤:٠٦ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٤ اسفند ،۱۳۸۱


 

سلام..اين پرشين بلاگ چرا اينجوری شده؟ من اين يادداشت قبلی رو ۴ اسفند فرستادم ولی نمی دونم چرا تو وبلاگم نبود..حالا هم که دوباره فرستادم تاريخ ۴ اسفند زده...عيبی نداره ....از دوستانی که بهم سر زدند ممنونم...به اميد ديدار

  
نویسنده : shokoh or ; ساعت ٦:٥٧ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱۱ اسفند ،۱۳۸۱


تحول

روزها سپری می شوند و صفحه ی زندگی من هنوز ساکت و ثابت باقی مانده است و هيچ تحولی در آن بوجود نيامده است..ای يار بيا و اين تحول را تو در اين صفحه بوجود آور ...پس اين روزها را می گذرانم تا تو بيايی و روزگار با تو بودن را مانند بهار سپری کنيم ...آری دوستت دارم به اندازه ی ماه و خورشيد... و به اندازه ی تمام کهکشانها می ستایم..
مهربانم:با تو بودن را می خواهم و برای با تو بودن صبر خواهم کرد و به امید آن روز می مانم..

  
نویسنده : shokoh or ; ساعت ۱٠:٥۸ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٤ اسفند ،۱۳۸۱


 

بازم سلام..دوباره اومدم ...راستش اولش که مامانم مريض بود .. بعدشم که امتحان داشتم ..حالا اومدم..اول روم نمی شد بعد از اين همه مدت سلام کنم ولی به خودم گفتم جبران می کنم اين شد که جرات پيدا کردم ..

¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤۴¤
تقديم به تنها رازدار درونم

گويند حديث آشنايی جرم است ...........دل بردن و بعد هم جدايی جرم است

فرهاد بلند شد ز قبرش فرمود:.............اندر ره عشق بی وفايی جرم است

  
نویسنده : shokoh or ; ساعت ۱٠:٢٧ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢۳ بهمن ،۱۳۸۱


انتظار

سلامی به تو از يک سرگردان
به اميد آن که سلام مرا که از فرسنگها و از اعماق قلبم بر می خيزد با آغوش باز پذيرا باشی..ای مهربانم هر گاه در گوشه خلوتی گم شدی و در آن تنها ئی محض و بی انتها
پرنده ای کوچک را ديدی که سرگردان به مقصد بال می زند و ملتمسانه به تو نگاه می کند...
وقتی دلت گرفت و و قطره ای اشک از گونه ات سرازير شد و هر گاه بلور شکسته ای را ديدی که نمی درخشد به خاطر بياور که در اين شهر و در اين اتاق خاموش يک نفر فرياد می زند که منتظرت خواهد ماند...

  
نویسنده : shokoh or ; ساعت ۱۱:٥٩ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٥ دی ،۱۳۸۱


غيبت چند روزه ي من...

دوستان عزيزم سلام...من يه چند وقتي نبودم...امروز بعد از 13 روز اومدم...به اين آقا قلي بگين كي گفته من از شكمم سير شدم؟ مي خواد شكم منو سفره كنه؟ راستي خيلي وقته كه از آبجيم (زهرا خانم ) خبر ندارم..اگه ديدينش سلام منو بهش برسونيد.بهش بگين دلم براش تنگ شده...از آقا قلي،آقاي يزدي(علي آقا) ،ساناز عزيز،دوست خوبم سالار،و مسعود آقا ممنونم كه فراموشم نكردند و بهم سر زدند...انشاالله اين غيبت ۱۳ روزه رو جبران مي كنم...

***************************************************************
تقديم به آنكس كه مهرش در آستان دلم هرگز غروب نخواهد كرد...
***************************************************************
شب هنگام از دريچه ي چشمانم رويش گلها را مي بينم و راز نگاهم را با تيغهاي سوزان لبخند به مهربانترين نقطه ي قلبت مي فرستم و رود زلال محبت را در كنار صميمي ترين نهالت كه عشق، محبت و مهرباني است جاري مي سازم و از انتهاي قلب شكست خورده ام نغمه اي مي سرايم..بشنو اين نغمه را كه بسيار خوش است....و آن اين است ( اي يگانه خسته ي محبت در انتظارت مي مانم ... )

  
نویسنده : shokoh or ; ساعت ۱:۱٠ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٩ دی ،۱۳۸۱


قطره ای شبنم بر قلبی خزان زده.....

ای مهربانم! اولين روز آشنائی را که مهر سکوت دلم را شکستی به خاطر دارم...با دستانی به رنگ اميد برايم محبت را به ارمغان آوردی و من به نيت دوستی آسمانی تو وضوی آرزو ساختم و سجاده ی اميدم را بر صفا و صميميت تو پهن کردم ...
آن روز تو قاب رنگ پريده ی چشمانم را از انتظاری که بر آن نقش بسته بود پاک کردی و طرح زندگی بر آن جای دادی و حال من سرمست از داشتن بزرگترين گنجينه ی دنيا هستم و ان گوهر ناياب صداقت توست....

¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤

اگر به خانه ی من آمدی

برای من ای مهربان

چراغ بیاور و یک دریچه

که از آن به ازدحام کوچه ی خوشبختی بنگرم..


undefined

  
نویسنده : shokoh or ; ساعت ۳:٤٥ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٦ آذر ،۱۳۸۱


می توان با تو......

می توان در فصل پاک گريه هايت خيس شد...

می توان در غربت چشمها يت با کبو تر ها آواز خواند ...

می توان در حرمسرای نگاهت تا ديار مهربانی پر کشيد...

می توان بر روی مرداب سکوتت نيلوفر آبی بود......
و
می توان تنها تو را پرستید.....

...............................................................................................................................

منی که نام شراب از کتاب می شستم..............زمانه مرا کاتب دکان پير (می) فروشم کرد...

  
نویسنده : shokoh or ; ساعت ۱٠:٠٥ ‎ب.ظ روز شنبه ٢۳ آذر ،۱۳۸۱


آهوي سرگردان عاشق

طبيبان بر سر بالين من آهسته مي گويند:
تا سحر اين عاشق بيچاره مي ميرد
كنم هر شب دعائي كز دلم بيرون رود مهرش
ولي آهسته مي گويم خدايا بي اثر باشد...
..............................................................................................................................
در سراشيبي كه نامش زندگيست
با همه بيگانگيها مي روم
بي هدف بي يار و ياور مي روم
مي روم شايد كه در دشتي بزرگ
باز يابم آنچه را گم كرده ام

  
نویسنده : shokoh or ; ساعت ٩:٥۱ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢۱ آذر ،۱۳۸۱


 

وقت رفتن وعده ي باز آمدن دادي مرا.............يا مكن با وعده اي اميدوارم يا بيا
بي تو بي عشق تو بي ديدار جان افروز تو.......روح بر جسمم گراني مي كند جانا بيا
مانده ام تنها در اينشبهاي سرد زندگي.........يك شب آخر اي حرارت بخش جان تنها بيا
با همه گردنكشي تسليم سوداي تو ام.........تندخو شو،ناسزا گو،جور كن اما بيا.
صحبت امروز يا فرداست كار عمر ما.............جان من امروز اگر ممكن نشد فردا بيا

دوستان برام دعا كنين...خيلي محتاج دعاهاتون هستم

  
نویسنده : shokoh or ; ساعت ۱:٠٤ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱۸ آذر ،۱۳۸۱


 

به نام حضرت دوست
اگر دورم ز ديدارت دليل بي وفائي نيست
وفا آنست كه نامت را نهان بر زير لب دارم

همچنان در انتظار روزي هستم تا بتوانم عقده هاي دلم را به تنها مونس روزهاي تلخ فراق سالار خانه ( بابا)بگويم و از نامرديهاي زمانه رهائي يابم و لحظه اي بدون ترس از كلاغان
ريا كار با همزبان مهربانم آرام گيرم...

با كسي كه همه ي زندگي خود را در وجود من خلاصه كرد و به خاطر من بهترين موقعيتها
را از دست داد و با وجود همه ي رنجها و ملالتها به من يا علي گفت.....


دوستان عزيز اين از نوشته هاي يكي از دوستانم بود... براتون نوشتمش تا از دل صاف و
زلالش آگاه بشيد ...البته بدون اجازه نوشتما... صبح كه بهم زنگ زد بهش ميگم...

  
نویسنده : shokoh or ; ساعت ٦:٠٤ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٤ آذر ،۱۳۸۱